تا صبح تابناک اهورایی

دل نوشته گاه کمی خصوصی تَرَک

تا صبح تابناک اهورایی

دل نوشته گاه کمی خصوصی تَرَک

در میان حجم کلمات وقتی گم شوی خودت می شوی کلمه
خودت می شوی توضیح
حتا نگاهت می شود کتاب کتاب حرف
این گم شدن را دوست دارم
این کلمه شدن را
که خدا به کلمه قسم خورده ست
آخرین مطالب
  • ۹۵/۱۱/۱۷
    82
  • ۹۴/۰۸/۰۹
    81
  • ۹۴/۰۳/۲۰
    80
  • ۹۴/۰۳/۱۷
    79
  • ۹۴/۰۱/۲۴
    78
  • ۹۳/۱۲/۱۴
    77
  • ۹۳/۰۹/۰۵
    76
  • ۹۳/۰۸/۲۰
    75
  • ۹۳/۰۷/۱۵
    74
  • ۹۳/۰۶/۲۹
    73
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۲/۰۴/۲۰
    16
  • ۹۲/۰۳/۲۸
    12
  • ۹۱/۱۱/۱۸
    10
  • ۹۱/۱۱/۱۰
    9
  • ۹۱/۱۰/۳۰
    6
  • ۹۱/۱۱/۰۳
    7
محبوب ترین مطالب
  • ۹۱/۱۱/۱۸
    10
  • ۹۲/۰۶/۲۰
    34
  • ۹۳/۰۹/۰۵
    76
  • ۹۳/۰۸/۲۰
    75
  • ۹۱/۱۱/۱۰
    9
  • ۹۲/۱۰/۱۵
    47
  • ۹۵/۱۱/۱۷
    82
  • ۹۲/۰۵/۰۶
    28
  • ۹۱/۱۰/۳۰
    6
  • ۹۲/۰۶/۰۴
    33

۴۳ مطلب با موضوع «دلنوشت» ثبت شده است

82



آدم های خنده رو را در یابید. آدم های همیشه خندان روزهای سردرگمی و غمبارشان را پشت لبخندی که به شما تحویل میدهند پنهان کرده اند. آدم های همیشه خندان نفرتی از کسی ندارند که بخواهد روحشان را بخراشد اما نخواستن ها و نرسیدن ها و نتوانستن های دیگران مچاله شان میکند می شکندشان اما لبخند میزنند تا کسی فکر نکند نتوانسته فکر نکند نرسیده فکر نکند... تنها لبی خندان ببیند و دلش قرص شود که هنوز توی این روزهای غبار گرفته کسی هست که بخندد.

میتوانید با خیال راحت لزیدنتان,خستگی‌تان و غم هایتان را با لبخندهای آنها معاوضه کنید و شاد باشید که تنها لبخندی همه ی این رنج ها را میخرد.

آدم های خنده رو شاد نیستند دیوانه هم نیستند, فقط لبخند را برای فراری دادن غصه های شما انتخاب کرده اند.

به ادم های خنده رو, لبخند بزنید.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۳۵
مهدیه جاهد

81

یک وقتهایی هم می شد که حوصله نداشتم. حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز را

تنها کاری که دلم میخواست بکنم این بود که روی زانوهای مامانم سرم را بگذارم دراز بکشم و از دنبال کردن سر انگشت های مامانم توی موهایم حظ ببرم.


حالا آیه وقتهایی که بی حوصله ست سرش را می اندازد روی زانوهایم و به نامعلومی خیره می شود.



۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۴ ، ۲۳:۴۶
مهدیه جاهد

79

همه ی آنهایی که از لحظات بیهودگی زندگی شان دفتر دفتر می نویسند و هی آه جانسوز سر می دهند

و هی می گویند به بطالت می گذرانیم

اتفاقا

به شدت زندگی های هدف مندی دارند و پله های ترقی شان پله برقی ست.


گول نوشته ها ی آدم ها را نخورید

اگر قبلا گول ظاهرشان را می خوردید...!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۰۶
مهدیه جاهد

78

هفتم اردیبهشت قرار است بروم بهداشت محله تا واکسن شش ماهگی آیه را بزنند.

واکسن جدید پنج گانه ش را. خدا را شکر توی دو نوبت قبل تب شدید نکرد و اذیت نشد.

امیدوارم الان هم نشود.

نه به خاطر اینکه مجبورم تا صبح بالای سرش بیدار باشم که نکند یک وقت تب کند فقط بخاطر اینکه خودش ارام و راحت باشد.

 اصلا دوست ندارم دخترکم اذیت شود نه به خاطر اینکه مادرش هستم و ذات مادر دوست دارد فرزندش راحت راحت راحت باشد فقط به این خاطر که از اولی که فهمیدم هست اصلا اذیتم نکرد.

انگار بزرگ است و فهمیده. برای هر رفتارش فکر میکند. و صبور است.


یک ماهی می شود که دمر می اندازد خودش را رو زور میزند روی دستهایش بماند گردنش را می کشد و با ذوق به اطراف نگاه میکند. یک زاویه دیگر برای تماشای جهان را کشف کرد.


انگشت هایش هم که دائم توی دهانش ست. دارد لثه تخت میکند. از اول پنج ماهگی یک نوبت حریره بادام خورده یک نوبت میکس هویج و برنج و سیب زمینی. سیب هم پوره اش را خورده.

مزه ها را بجز تندی تقریبا چشیده.


حرف میزند برایم.

وقتهایی که میداند دارم دیوانه میشوم از فکر و خیال های بیهودی حرف میزند مخصوصا.صدایش را دوست دارم. 

آغووو گا گا دِ دِ ام ام

و سر آخر هم صدایش را می اندازد توی گلویش و جیغ های آوادار می کشد.



احساس می کنم جایی را که خیلی دوست دارد راه پله ها باشد. همیشه ذوق میکند و جیغ میکشد از ته دل ,قهقهه مستانه انگار.


چون میداند جایی میرود یا بیرون و توی کوچه که عاشقش ست یا خانه مامانی اش طبقه پایین.



حالا افتاده توی سنی که می شناسدم. عکس العمل نشان میدهد از حضورم از صدایم.

با چشم هایش همه چیز می خواهد. می پرسد میگوید.


حالا میداند مادرش هستم. مادری که تا پای جانش حاضر است نیاز های کودکش را برطرف کند.





۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۴ ، ۰۱:۵۵
مهدیه جاهد

77

برای خیلی ها خیلی جالب است وقتی میگویم تصمیم گرفته ام برای ارشد درس بخوانم.
همه انگار که بگویم قرار است بچه ام را بگذارم سر راه  نگاهم میکنند.
همان هایی که به دست بچه های سه چهار ساله شان تبلت و فبلت می دهند تا دو دقیقه بیشتر بتوانند توی وایبر و لاین و کجا و کجا وقت بگذرانند.


درس خواندن یک مادر ضررش از وایبر بازی یک مادر بیشتر است؟
اینکه کودک من در سن یادگیری کتاب دست مادرش ببیند و تلاش مادرش برای بالا بردن سطح سواد خودش را ببیند بدتر از دیدن گوشی و تبلت و دائم تایپ کردن حرف های بیهوده ست؟


_____________________


امشب به رسم شب های کشیک شب آقای همسر با آیه تنها بودیم.
برای دخترم شعر می خواندم و او گوش میداد.


رود خوانی میکردیم.

ایام فاطمیه برایش  کشتی پهلو گرفته را بلند بلند می خوانم و گوش میکند. میان تلاش هایش برای قلت زدن به پهلو...






۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۳ ، ۰۱:۳۵
مهدیه جاهد

75

14 روز از بدنیا آمدن "آیه" گذشته!

14 روز ست که محسوس مادر شده ام!

کودکم را در آغوش میگیرم

با گریه اش بی قرار می شوم و با خوابش آرام.

من

دختری که اگر نیم ساعت خوابش جا به جا میشد تمام روز بد خلق و بد اخلاق بود

حالا حاضر است صبح تا شب بالای سر نوزادش بیدار باشد و لذت ببرد و زندگی را نفس بکشد!

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۳ ، ۱۹:۲۸
مهدیه جاهد

74

تا وقتی مجردی نوشتن یک سری درونیاتت کار راحتی ست
اما همین که متاهل میشوی
باید مراقب آن دوتا چشمی که درونیاتت را میخواند و ممکن ست بخاطر یک کلمه ش دلش مچاله شود یا نگران  باشی

این هم یکی از سختی های تاهل ست!

ترس از به درد آوردن دل آن دوتا چشمی که داری باهاش نفس می کشی !

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۳ ، ۱۳:۴۸
مهدیه جاهد

71

روزهای زیادی میگذرد و حس میکنم کمی دویدن نیاز دارم
هر روز وقتی این نیازهای کم را کنار هم میگذارم آخر هفته میبینم چقدر راه است که ندویده ام!
و حالا
از دور دستم را سایه بان کرده و به مسیر طولانی مانده نگاه میکنم!

این روزها باید بدوم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۳ ، ۱۲:۳۲
مهدیه جاهد

70

دکان باز کرده ام برای خودم.

نشسته ام و انواع فکر ها را ریخته ام جلوم.

سرد هم هست

انگار روی یک نیمکت سرد آب خورده نشسته ام

کمی هم گویا زنگ زده

مهم نیست

لباس های فکرم مندرسند

از بس همه جا دنبالم آمده اند

توی خیابان توی مترو توی پارک توی مطب دکتر توی خواب توی مهمانی توی دعوا توی شلوغی توی خلوتی توی تنهایی

ولی میدانم جای خوبی نیست

نه سر گذر است که دستفروشی شان کنم

نه جای پر رفت و آمد که مشتری داشته باشد!

خودم باید بخرمشان خودم جمعشان کنم!


زندانی فکر هایت که باشی نه دادگاه داری نه محکمه

نه قاضی داری نه متهم

نه شاکی داری نه متشاکی

خودت میمانی و خودت

نه راه پس داری نه راه پیش

باید بسازی

یامدارا کنی با خودت یا خودت را بی اندازی روی یک تخت اهنی توی یک سلول انفرادی و یک سحر را منتظر اعدام باشی

و بدبختی وقتی ست که این سحر طلوع نمیکند چون دلت نمیخواهد خودت را اعدام کنی

و همینطور انتظار میکشی

انظار پشت انتظار

و فکر پشت فکر می سوزانی و دود میکنی...

آخرش هم ریه های مغزت خراب می شود

دود میگیرد و سرطان فکر سوخته میگیری


و چه کسی میخواهد این فکر های خراب سیاه شده ی کج و معوج را بفهمد؟


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۱۱
مهدیه جاهد

69

یکی از بزرگترین نشاط های دنیا می تواند همین دختر بودن باشد
همین که وقتی "بابا"یت می اید توی خانه میداند دخترش با هزار اطفار و لوس بازی برایش چای می اورد
دست به سرو  وصورتش میکشد
عرقش را پاک میکند
پایش را که خسته کار است زیرش بالش میگذارد

و بابا نشسته کنارهمسرش به بزرگ شدن دخترشان لبخند میزنند
یکی از نشاط های دنیا می تواند همین دختر بودن باشد
وقتی غم دنیا توی دل "مامان"ت نشسته بروی و محکم بغلش کنی با صدایی شبیه صدای خودش برایش حرف بزنی و اطمینانش دهی که همیشه کنارش هستی
حتا همان موقع ها که داری از فشار کار و زندگی و بچه خودت خفه می شوی
اما سر راه خستگی هایت حتما سر می زنی  به مامان و فراموش میکنی و فراموش می کند چقدر زندگی میتواند سخت گیر باشد!
یکی از نشاط های زندگی میتواند همین دختر بودن باشد
وقتی "داداشی"ت می داند اگر هیچ کس دغدغه هایش را درک نکند
یک خواهر دارد که یواشکی و دور از هر گوشی برایش در د دل کند .
دختر بودن یکی از از همین نشاط های بزرگ دنیاست.
حتا اگر همینقدر ساده باشد...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۳ ، ۱۳:۱۶
مهدیه جاهد